روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
جمعه ی دلگیری گذشت ...غروب که می شود انگار تمام دردهای زمین به دل آسمان می ریزد و آسمان از درد نهانش به کبودی می زند ...آه از این غروب های دلتنگی و بیقراری های مبهم و بغض های سنگین ...کاش باران ببارد ...شاید دل آسمان کمی سبک شود ! غروب می شود ...شب آغاز و سر آغاز درد بزرگتری ... خوش به حال آنان که انتظار را می شناسند ...و غم چشم براهی را ...آنها را غم سنگینی است امشب... این شب ها شاید تنها بهانه ی بخشش است ...بهانه ی خواستن ...بهانه ی عجز و طلب .همانطور که نان و خرما بهانه ی دیدار علی و یتیمان بود ... و شب تقدیر ...نمی دانم... این روزگار ، ما را به چشم براهی نان و خرمایی به طلب می نشاند یا به طلب سیم و زری... اما کاش تقدیر انسان ها هر آنچه که هست بی غم رقم خورد ...گرچه دردها راز زندگی هستند اما ... کاش دردها اندکی مجال زندگی دهند ! چه بسیار دل هایی که امشب در آستانه ی سحر آسمانی می شوند ...چه بسیار پیله هایی که امشب پروانه می شوند و چه بسیار پروانه هایی که در اشتیاق طلب دوست می سوزند و به وصال می رسند ... و من می مانم و باز این چشم های خفته ...من و این دل شب زده ... من و این پیله ی بسته ... و یک عمر رویای آسمان و پرواز ... کوه، با نخستین سنگها آغازمی شود وانسان با نخستین درد درمن زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم بگذار چنان از خواب بر آیم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند دستانت آشتی ست ودوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود تا در آیینه پدیدار آیی عمری دراز در آن نگریستم من برکه ها و دریاها را گریستم ای پری وار درقالب آدمی که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد حضورت بهشتی است که گریزاز جهنم را توجیه می کند دریایی که مرا در خود غرق می کند تا ازهمه ی گناهان ودروغ شسته شوم وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود احمد شاملو
امروز وارد 25 سالگی ام شده ام ...نمی گویم 25 بهار گذشت ...که بهار آغاز نو شدن و شکفتن است ...آغاز تولد دوباره طبیعت ...و من که دلم عمریست خو کرده ی پاییز است ، بهتر است بگویم که بیست و پنجمین سالی است که چشم به راه پاییزی دیگرم... فصلی که به اندازه ی تمام غم ها و دلتنگی های مبهمش دوستش دارم با دلی ...که گرفتار پیله خویش مانده و انتظار پروانه شدن می کشد و آرزویی ... من دلی دارم که هر شب درون پیله اش می رود و هر سحر در انتظار پروانه شدن می میرد ...
این همه ی احوال من است ...
و این همه سال گذشت ...این همه پاییز ...این همه انتظار ...این همه قفس ...
زمزمه های غریبانه ای شب را فرا می گیرد ...گاهی از چاه غریبی می گویند که همراز درد ی از تاریخ است ...و گاهی از کوجه های تنگ و دلگیری که قرن هاست در انتظار گامهای مرد تنها و کوله بر دوشی، نشسته است ... و گاهی از قرن ها مظلومیت او ...

| Design By : Night Melody |
